شهید صادق صادق زاده
متولد: ۱۳۴۹
محل تولد: مشکین شهر
شهادت: ۱۳۶۴
محل شهادت: فاو
شهید صادق صادق زاده در سال ۱۳۴۹ در مشکین شهر متولد شد. عضو کانون پرورش فکری کودکان بود.سال ها درکنار دوستان خود از برنامه های کانون بهره برد. در این میان به کتاب علاقه ویژه داشت. درکنار فعالیتهای کانون در پایگاه مقاومت فعال بود همين امر باعث شد تصمیم بگیرد در سن نوجوانی به برادر بزرگش در جبهه حق علیه باطل بپيوندد. او در سال ۶۴ وقتی ۱۵ ساله بود در فاو به شهادت رسید.
مادرش می گوید:
جبهه را دوست داشت آن روزها برادرش هم درجبهه بود. تقاضا می کرد به جبهه برود ولی چون برادرش در جبهه بود موافقت نمی کردم. یک روز گفت خواب دیدم کسی درخواب به من گفت به زودی از دنیا خواهم رفت و ادامه داد: اگر نگذارید به جبهه بروم و همين جا از دنیا رفتم چه جوابی خواهید داد؟! برای همین پدرش اجازه داد به جبهه اعزام شود. خودش می دانست شهید خواهد شد. می گفت باید بروم، سید مرا به جبهه دعوت کرده. دوستانش بعدها می گفتند، صادق می گفت امروز هم گذشت و شهید نشدم. به دوستانش گفته بود ۲۵ روز بعد شهید خواهد شد و همین طور هم شد.
به نماز خیلی اهمیت میداد. موقعی که شهید شد من مریض بودم. وقتی خبر شهادتش را دادند، آنقدر بیقرار شدم که دو روز یادم رفت نماز بخوانم. روز سوم خواب دیدم در خانه به صدا درآمد. در را باز کردم دیدم دو جوان پشت در هستند، یکی دیده میشد دیگری فقط پاهایش را میدیدم. جوان جلویی پسر همسایهمان بود که او هم بعدها شهید شد. به او گفتم: «دوستت کیه؟» گفت: «صادق پسرت» گفتم: «چرا جلو نمیآید؟» گفت: «میگوید شما دو روز است نماز نخواندهاید برای همین نمیخواهد با شما روبهرو شود.» بعد از شهادت نیز به نماز توصیه میکرد. درست است که به نماز خیلی اهمیت میداد اما در خواب هم احترام مرا داشت و خودش مستقیم به من نگفت که چرا نمازم را نمیخوانم.
پسر خوش اخلاق و مهربانی بود، با همه خوش رفتار بود، حتی اگر بچههای هم سن خودش، به سرش سنگ هم میزدند ناراحت نمیشد. هرگز از دهانش حرف یا کلام بیادبانهای نشنیدم. همیشه مودب و خویشتندار بود. پدر و مادر را خیلی دوست داشت و به قولهایش عمل میکرد.
با اینکه سن کمی داشت کارهایی انجام میداد که بزرگسالان انجام میدادند. آن سالها، روز مادر و روز پدر مثل امروز زیاد مورد توجه خانوادهها و بچهها نبود. اما صادق به هدیه اهمیت میداد. آن موقع تازه داشت در مغازه پدرش کار میکرد. یک روز از پدرش خواسته بود مزدش را بدهد، پدرش هم مزدش را داده بود. توی خانه بودم، صدای در را شنیدم. در را که باز کردم دیدم صادق، با یک ماهیتابه اندازه خودش پشت در ایستاده است. همسایهها میگفتند آنقدر ماهیتابه بزرگ بود که به زور با خودش به خانه میآورد. چند بار هم ماهیتابه از دستش زمین افتاده کنارههایش ضرب خورده بود. این کار نشانه ای از ایثار و فداکاریاش بود.
🥀روح شاد و یادش گرامی باد.
#با_لاله_ها ۱۳۱


بدون دیدگاه