🌹شهید مدافع حرم مهدی عزیزی🌹

متولد: ۱ مهر ۱۳۶۱
محل تولد: تهران

شهادت: ۱۱ مرداد ۱۳۹۲
محل شهادت: سوریه
سن: ۳۱ سال

 

🍃 فرزند دوم خانواده بود و زبانش با کلمه «شهیدم من» باز شد. از کودکی به کلاس قرآن می‌رفت و قرآن را به زبان شیرینی معنی می‌کرد. بسیار آرام و خوش‌خنده بود و حتی در کودکی نیز به ندرت گریه می‌کرد. پس از اخذ دیپلم به دانشگاه افسری رفت و به عضویت سپاه درآمد. با آنکه درآمد خوبی داشت اما خرج زیادی برای خودش نمی‌کرد. حتی زمانی که مادرش از او خواست برای عید لباس نو بخرد به او گفت: مادر عید روزی است که گناه نکنی نه آنکه لباس نو بپوشی.
یکی از دوستانش درباره رفيق شهيدش مي‌گويد: 👈«‌‌شايد بگويند اغراق است اما او شخصيت خاصي داشت. خيلي به مال حلال اهميت مي‌داد. شايد خيلي از جوان‌هاي محله درباره اهميت پرداخت خمس و زكات اطلاعاتي نداشتند اما در اثر همنشيني با او به اين موضوع مشتاق مي‌شدند. ‌‌به من كمك كرد و سال خمسي‌ام را تعيين كرد. معتقد بود سهم امام زمان(عج) است و بايد پرداخت تا مال بركت پيدا كند.» 👉 به گفته وي پاتوق مهدي بيشتر هيئت حاج منصور بود.
همرزم و دوست صميمي شهيد عزيزي نیز مهدي را فردي با مرام و پهلوان مسلك معرفي مي‌كند و مي‌گويد: 👈«مهدي همت بالايي داشت و هر‌كاري كه اراده مي‌كرد بايد به سرانجام مي‌رساند.»👉 از ديگر خلصت‌هاي رفتاري که به آن اشاره می‌کند نوعدوستي شهيد است. مي‌گويد: «من بارها شاهد بودم براي كمك به همكاران گرفتار، وام مي‌گيرد.» به گفته اين همرزم، مهدي در عين شوخ‌طبعي خيلي هم با ادب بود. همه را مي‌خنداند و اگر در جمعي حاضر مي‌شد كسي احساس كسالت نمي‌كرد. او حتي در صحبت‌هايش اصول اخلاقي را رعايت مي‌كرد تا دوستانش دلخور نشوند. به شعر و ادبيات هم علاقه داشت. با موتورسيكلت كه جايي مي‌رفتيم من تركش مي‌نشستم و تا به مقصد برسيم مدام شعر مي‌خواند.»
مهدی، از بچگی عاشق امام خمینی(ره) بود به طوری که تمام عکس ها و سخنرانی های امام را که در کتاب های درسی اش چاپ شده بود را جدا می کرد و در یک دفتر مخصوص می چسباند. روزهای فتنه 88 بود که ده شب، به خانه نیامد و وقتی آمد، زیر چشم هایش گود افتاده بود. همیشه عکس امام و حضرت آقا جلوی موتورش نصب بود. در همان روزهای فتنه، به او گفته بودند از این که این عکس جلوی موتورت است، نمی ترسی که بعد از شنیدن این حرف ها، 3 عکس امام و رهبری را کنار موتورش نصب کرده بود تا کسی جرات نکند پشت سر ولی فقیه حرف بزند. هر صبح که بیدار می‌شد اول به امام زمان (عج) سلام می‌کرد و بعد به حضرت آقا سلام می‌داد.
ماموریت های مختلفی به لبنان و سوریه داشت. در جنگ 33 روزه لبنان، برای جهاد رفته بود. برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) به سوریه میرفت.

✍️ مادر شهید تعریف می‌کند: سه روز مانده بود به آخرین باری که قرار بود به سوریه برود، بر خلاف معمول این سه روز را فقط در خانه ماند و روزه گرفت. در این سه روز، تمام وسایلش را مرتب می کرد و هر جا در خانه می رفتم به دنبالم می آمد. دلمه خیلی دوست داشت، ولی این بار که خواستم درست کنم گفت نمی خواهم و هنگام خارج شدن از آشپزخانه دوبار گفت خدا صبرت دهد.
این بار حس کرده بودم که اگر مهدی برود، دیگر برنمیگردد و این آخرین دیدار است. از من رضایت خواست و گفت من خودم این راه را انتخاب کرده ام و این دنیا با تمام زیبایی هایش روزی به پایان می رسد. از من خواست که با پدرش هم صحبت کنم. بار دیگر گفت من اگر بر نگردم چه کار می کنی که گفتم تو هر جا باشی، من افتخار می کنم. گفت این حرف دلت است یا زبانت، حرف دلت را بزن تا من راضی باشم و با خیال راحت بروم، گفتم حرف دلم است.
هر دفعه که به ماموریت می رفت وصیت می کرد، ولی این بار فرق داشت. به من گفت من اگر شهید شدم، کسی صدایت را نشنود و آبروداری کن.
در آخرین تماسش به برادرش مجید گفته بود پیش مامان و بابا خیلی باید صبوری کنی و آقا من را دعوت کرده است. در همین تماس آخر به برادرش وصیت کرده و گفته بود که پول 2 تا نان به نانوایی محل بدهکار است. هر وقت دلت تنگ شد و کاری داشتی به قطعه 26 بهشت زهرا بیا. از این که کلید کمدش کجا است گفته بود و سفارش تربت و دستمال اشکش را کرده بود که در کفنش بگذارند.

🥀مهدی در تاریخ 11 مرداد 1392 در سوریه و در حال دفاع از حرم حضرت زینب به دست داعشی ها به شهادت رسید و پیکر مطهرش در 13 مرداد در قطعه 26 بهشت زهرای تهران به خاک، امانت داده شد.🥀

🌹 روحش شاد و یادش گرامی🌹

#با_لاله_ها ۱۴۷

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *