شهید مدافع حرم محمد حسین میردوستی 🌷
تاریخ تولد: ۱۳ تیر ۱۳۷۰
محل تولد: مینودشت
تاریخ شهادت: ۱ آبان ۱۳۹۴
محل شهادت: سوریه
سن شهادت: ۲۴ سالگی
🍁 محمدحسین فرزند آخر خانواده بود. پدرش از جانبازان دوران دفاع مقدس و بسیار ولایی بود. از کودکی پشت سر پدرش به نماز میایستاد. بعد از نماز با ایشان زیارت عاشورا میخواند و میگفت «هر کس #زیارت_عاشورا بخواند شهید میشود». از بچگی آرزو داشت شهید شود. خانوادهاش هیچوقت فکر نمیکردند زمانی برسد که محمدحسین رزمنده شود و جبهه برود و شهید شود؛ ولی از کودکی کلمه شهادت در ذهنش بود.
🍁 پس از آنکه دیپلم گرفت و خدمت سربازیاش را گذراند، با برادرش محمدقاسم به عضویت یگان صابرین درآمدند. و پس از گذراندن دوره آموزش عمومی در یگان صابرین، در رشته پرستاری مشغول به تحصیل شد و به صورت فشرده 7 ماه دوره آموزشی پزشکیاری را پشت سر گذاشت و #پزشکیار یگانشان شد. محمدحسین علاوه بر پزشکیاری، تمامی دورههای نظامی را دیده بود و به یک تکاور زبده تبدیل شده بود.
🍁 علاقه خاصی به ائمه و امامان و اهلبیت بهخصوص حضرت اباالفضل(ع) داشت، و ایشان را #الگوی خود قرار داده بود. بارها و بارها سپر برادر بزرگترش شده بود، هر جا اتفاقی رخ میداد یا برنامهای بود او هم حضور داشت. برادرش در یکی از ماموریتهای کاری چشم راستش را از دست داد و جانباز شد. محمدحسین همیشه به او میگفت «عیب ندارد من عصای تو هستم و ناراحت نباش حتی اگر کور شوی من هستم». همیشه به شوخی به برادرش میگفت «تو خالص نبودی و جانباز شدی اما من میروم و شهید میشوم من خالصتر هستم».
🍁 ماموریتهای مختلفی میرفت، زمانی که میخواست به ماموریت برود یا از ماموریت برمیگشت همسرش از دوریاش دلخور و ناراحت بود و محمدحسین سعی میکرد به طریقی از دل او دربیاورد؛ غذا درست میکرد، لباس میشست، همه خانواده را جمع میکرد و به تفریح میبرد و سعی میکرد به این صورت روزهایی که حضور نداشته را جبران کند.
🍁 مادر شهید:
واقعا عاشق خانواده و پسرش بود. به حدی عاشق محمدیاسا بود که اگر در آفتاب بیرون میرفتیم، او را بغل میکرد، برای او کرم ضدآفتاب مخصوص میگرفت که پوست صورتش سیاه نشود یا میگفت بچه من را در آفتاب بیرون نبرید. اما عشق به ائمه و حضرت ابوالفضل(ع) را بر عشق به محمدیاسا ترجیح داد و برای دفاع از حرم خانم حضرت زینب(س) به سوریه رفت.
🍁 در شب قبل از عملیات (شب تاسوعا) به همرزمانش گفته بود «من شهید میشوم و مانند حضرت ابوالفضل(ع) تمام بدنم از بین میرود جز صورتم، میخواهم صورتم برای مادرم سالم بماند» و واقعاً هم همانطور شد، محمدحسین در صبح روز تاسوعا در مبارزه با نیروهای داعش و تکفیریها به فیض والای شهادت دست یافت و همانطور که گفته بود دستهایش از بدنش جدا شده و فقط صورتش سالم مانده بود.
🖋🌷 #وصیتنامه شهید:
همسرم! از تو میخواهم فرزندمان را در راه حق و پشتیبان ولایت بزرگ کنی و به او بیاموزی که همیشه در این راه باشد. بعد از شهادتم بخاطر من گریه نکن؛ چون من در راه خدا شهید شدم. و به پسرم بگو که پدرت برای #امنیت کسانی مثل خودش در این راه رفت. ان شاا… بتوانم جبران کنم. پدرم ممنونم؛ بابت همه چیز ممنون، از این که به من آموختی پشتیبان ولایت باشم و همیشه من را در این راه تشویق می کردی.
از خواهران و برادرم می خواهم که در راه ولایت و پشتیبان آن باشند و حجاب خود را نگه دارند و مراقب همدیگر باشند و با هم باشید.
فرزندم، آقا محمدیاسا، پسرم؛
نمیدانم چه زمانی این نامه را میخوانی؟ از تو میخواهم در زندگیات پشتیبان ولایت باشی و مراقب فریب دشمن باشی.
شرمنده که نتوانستم باشم؛ دوستت دارم پسرم. مراقب خودت باش. یا علی.
اگر شهادت بنده به گونهای بود که در کما یا مرگ مغزی رفتم اعضای بدنم را اهدا کنید.
به امید این که اینگونه باشد.
روحش شاد و یادش گرامی.
#با_لاله_ها ۷۸


بدون دیدگاه