🕊شهیدان محمدرضا، عباس و مجتبی حسین‌جانی🕊

🍃در تهران و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدند. در دوران انقلاب به همراه پدر و مادر در تظاهرات شرکت می‌کردند.
🌺 محمدرضا ـ متولد 22/7/1344 ـ که از دیگر برادرانش بزرگتر بود از دورة راهنمایی فعالیت انقلابی داشت و اعلامیه پخش می‌کرد. سنش به جبهه نمی‌رسید ولی در شناسنامه‌اش دست برد و سنش را بزرگتر کرد تا بتواند اعزام شود. هنوز دیپلمش را نگرفته بود که به استخدام #سپاه درآمد. دفعه اول با کمیته و دفعات بعد از طریق سپاه اعزام شد. چون مربی عقیدتی سپاه بود زیاد نمی‌گذاشتند جلو برود؛ گاهی لباسش را درمی‌آورد و به عنوان یک #بسیجی می‌رفت.
🥀 محمدرضای هجده ساله سرانجام در سال 62 و در عملیات #والفجر4 در قله‌های دوهزار متری #پنجوین عراق مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به فیض عظیم #شهادت نائل شد و پیکر پاکش پس از 10 سال به وطن بازگشت.
🌻همیشه می‌گفت: «دوست دارم وقتی جنازه‌ام آمد نگویید جوان ناکام از دست رفت؛ بلکه بگویید به آرزوی خودش رسیده است.»
محمدرضا بسیار اهل #مطالعه و کتاب بود. در وصیت‌نامه‌اش هم نوشته بود «تا می‌توانید کتاب بخوانید تا اسلام را بتوانید زنده نگه دارید و بتوانید جواب #منافقان را بدهید.»
🖋🌷#وصیت‌نامه شهید محمدرضا حسین‌جانی:
ای مردم مبادا حتی یک ذره نسبت به امام و روحانیت دلسرد شوید. به روحانیت احترام کنید زیرا که ایشان لباس رسول‌الله را بر تن کرده و جانشین اویند. شما را به اطاعت از مسئولین سفارش می‌کنم. مبادا به روحانیت و مسئولین و فرماندهان و… پشت کنید که آنوقت به اسلام و خدا پشت کرده‌اید. امام علی (ع) مردم را به نظم و تقوا سفارش کرد ما که ادعای شیعه می‌کنیم حرف امام را گوش نموده و امرش را اجرا کنیم.

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂

🌺 پس از محمدرضا، مجتبی ـ متولد 25/6/1348 ـ (برادر سوم) که 15 سال بیشتر نداشت عزم رفتن به جبهه کرد. می‌گفت #اسلحة محمد روی زمین مانده است و من باید آن را بردارم.»
شناسنامه‌اش را دست برد تا عازم شود. مادرش بزرگان محل را واسطه کرد تا مانع رفتنش شوند ولی او در تصمیمش مصر بود و به مادرش گفت: «مادر اگر اجازه ندهی بروم $روز_قیامت جلوی حضرت زهرا (س) شکایتت را می‌کنم.»
🍃 به عنوان #تک‌تیرانداز به جبهه اعزام شد و مدتی بعد در سال 63 در منطقة #دوکوهه در حوالی اهواز به شهادت رسید و به دیدار حق شتافت.

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂

🌺 بعد از شهادت مجتبی، پسر دوم خانواده که عباس نام داشت ـ متولد 24/1/1347 ـ نیز تصمیم به رفتن گرفت. مادرش به دبیرستان سپاه که محل تحصیلش بود رفت و از آنها خواست اجازه ندهند به جبهه رود. ولی یک روز گفت: «مادر خواب بچه‌ها را با یک آقای نورانی دیده‌ام، من هم باید بروم و دیگر نمی‌توانم صبر کنم.»
🍃 هجده سالش که تمام شد کارهایش را کرد و آماده رفتن شد. مادرش از او خواست که قبل از جبهه، به خانه خدا برود ولی عباس در پاسخ گفت: «بگذار بروم خودِ خدا را ببینم.»
🥀 وی نیز پس از مدتی در سن نوزده سالگی و در عملیات #والفجر5 مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و مانند اربابش، بدون سر به دیدار معبود شتافت.
🖋🌷 وصیت‌نامه شهید عباس حسین‌جانی:
ای مردم مگر نمی‌دانید هر لحظه از عمرتان حساب دارد پس بیایید هر لحظه از آنرا به حساب بکشید و بگویید که باید برای خدا کار کنم.
ای مردم امام حسین (علیه السلام) گفت: “هل من ناصر ینصرنی؟” ولی کسی به یاریش نشتافت! مبادا روزی امام بگوید هل من ناصر ینصرنی و از این ملّت یاوری برای ایشان نباشد.

#با_لاله_ها ۴۱، ۴۲، ۴۳

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *