شهیده شهناز محمدیزاده
تاریخ تولد: 1339
محل تولد: خرمشهر
تاریخ شهادت: 8 مهر 1359
محل شهادت: خرمشهر
سن: 22 سال
🌼شهیده شهناز سال 1339 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود، از همان طفولیت و دوران نوجوانی نور ایمان از ضمیرش هویدا بود تا آنجا که بخاطر رفتار بسیار متین و اخلاق شایسته اش الگوئی برای خانواده شدمهربانی، محبت، خداشناسی، احترام به بزرگ ترها و توجه به قرآن و دستورات دینی، از مهم ترین ویژگی های این دختر کوشا بود.
🌼در کمک به نیازمندان پیشقدم بود، به مادرش میگفت «ماه رجب و شعبان، ماه خیرات است. این ماه ها به ائمه اطهار تعلق دارد و ما باید انفاقی در راه خدا بکنیم. چه بهتر که برای بچه ها باشد.» به مسجد می رفت و خیرات را جمع می کرد. اینگونه کارها را گاهی چنان انجام می داد که نمی گذاشت کسی بفهمد، حتی دیگر اعضای خانواده.
🌼بعد از اخذ دیپلم به جهاد پیوست و کارهای حسابداری آنجا را انجام میداد. عصرها هم برای کمک در مباحث آموزشی به همراه چند دختر دیگر به شلمچه می رفت و شب ها هم برای روستایی ها، خیاطی می کرد.
🌼گام هایی که برای رضای خدابرمیداشت روح او را به تعالی نزدیک میکرد. معتقد بود که: «کار باید خوب باشد. عنوانش مهم نیست! این مهم است که کاری که انجام می دهی، برای رضای خدا باشد.»
🌼به کارهای عام المنفعه و خیرخواهانه علاقۀ زیادی داشت. مثلاً وقتی برای تدریس به شلمچه یا به جهاد می رفت، اگر با مستضعفی برخورد می کرد، او را به خانه می آورد و برایش شب ها خیاطی می کرد. به اموال عمومی و حق الناس بسیار حساس بود. خانه هایی بودند که با اموالشان مصادره شده بود. به کسانی که در آن خانه ها رفت و آمد داشتند، دائما تذکر می داد: «دست به وسایل این ها نزنید.»
🌼شهناز هرگز دروغ نمیگفت و عصبانی نمیشد. در حرف زدن و انتخاب جملات، بسیار دقت می کرد تا اگر به کسی حرفی میزند، او را ناراحت نکند. اگر کسی را ناراحت و عصبانی میدید، سعی می کرد آرامش کند.
🌼عاشق امام خمینی بود. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، پخش اعلامیه و تکثیر نوارهای امام خمینی (ره)، از کارهای انقلابی شهناز و برادر شهیدش حسین بود.
🌼پس از شنیدن خبر تجاوز رژیم بعث به کشور هم بلافاصله به خرمشهر رفت و به عنوان امدادگر به مجروحان خدمت کرد.
و تنها چند روز بعد از آغاز جنگ وقتی در خیابان مشغول کمک به یک سرباز زخمی بود مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت و به شهادت رسید.
🌱مادرش چنین تعریف میکند: «به من گفته بودند دخترم مجروح شده. خواب دیدم شهناز آمد؛ از جایی می خواستیم رد شویم؛ انگار تیغ بود، گفت: مادر دستت را بده. دستم را گرفت و از آنجا بلندم کرد و به طرف دیگر گذاشت. وقتی که کمی رفتیم، گفت خدا کند حسین زود بیاید.
🌱فردای آن روز من و دختر دیگرم چادرها را به کمر بستیم و همراه دو پسرم ناصر و علیرضا و حسن علامه، او را تشییع کردیم. قبرهایی که کنده بودند، کم و پر از آب بودند.
🌱خودم داخل قبر رفتم و در قبر خاک ریختم و مشما گذاشتم. وقتی خواستم او را در قبر بگذارم، چون پیکرش تکه تکه شد و در مشما جمع شده بود، با چادرش دفنش کردیم. پسر کوچکم (علیرضا) دلش نیامد.
🌱خودم و ناصر، دو سر مشما را گرفتیم و درون قبر گذاشتیم، ولی از بس توپ می زدند، بیشتر نگران حال زنده ها بودم. از او خواستم که شب اول قبر دعا کند که اماممان ـ امام خمینی ره ـ، جلوی کشورهای خارجی مسلمان و کافر پیروز شود.
🌱با صلوات های پیاپی، سر و ته مشما را باز کردم. همانطوری که با شکر خدا، سرش را در گهواره گذاشتم، همانطور با شکر خدا در قبر گذاشتم.
🌱از شهید محمود احمدی و شهید جهان آرا خواسته بودم وقتی شهناز را دفن کردم، بگذارید خودم کارها را انجام دهم. نگذارید حسین زیاد آفتاب بخورد! در خوابی که دیدم، شهناز گفته بود خدا کند حسین زود بیاید.فهمیده بودم حسین هم به زودی شهید می شود و او هم 4 آبان 59 به شهات رسید و به خواهرش پیوست.»
🌸روحش شاد و یادش گرامی.🌸


بدون دیدگاه