شهیده صدیقه رودباری
ولادت: ۱۴ اسفند ۱۳۴۰
محل تولد: تهران
شهادت: ۲۸ مرداد ۱۳۵۹
محل شهادت: کردستان
🌷 در چهاردهم اسفند ۱۳۴۰ درتهران به دنیا آمد و درخانواده ای مذهبی رشد یافت. از سنین نوجوانی با تشویق برادرش در کتابخانه مسجد امام حسن عسکری(ع) نارمک شروع به فعالیت کرد.
همزمان با آغاز انقلاب اسلامی، صدیقه نیز به خیل خروشان انقلابیون پیوست و به انجام فعالیت هایی در دبیرستان پرداخت و تمام سخنان امام را به صورت نوار و اعلامیه تکثیر و پخش می کرد. به خصوص، جمعه خونین 17 شهریور نقطه عطفی در زندگی او بود.او آن زمان دوشادوش سایر خواهرانش در ابتدای صف، جلوی گلوله دژخیمان ایستاد و تا شامگاه همان روز به مداوا و جمع آوری زخمیان پرداخت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اقدام به تأسیس انجمن در دبیرستان خود نمود و فعالیت هایش منسجم ترشد. خرداد سال ۵۹، از طرف جهاد سازندگی برای انجام فعاليتهای جهادی به شهر بانه كردستان اعزام شد. در بانه هر كاری كه از دستش برمیآمد انجام میداد. در روستاهايی كه پاكسازی میشدند، كلاسهای عقيدتی و قرآن برگزار میكرد. در سپاه بانه مسئول آموزش اسلحه به خانمها بود. علاوه بر آن مخابرات سنندج نيز محل فعاليت او به شمار میآمد. با توجه به شرايط بسيار سخت آن روزهای كردستان، دوشادوش پاسداران بانه فعاليت میكرد در حالی كه هيچگاه اظهار خستگی نكرد. آنقدر فعال بود كه يكی دوبار منافقان برايش پيغام فرستادند كه اگر دستمان به تو بيفتد، پوستت را از كاه پر میكنيم.
🥀 ۲۸ مرداد سال ۵۹، روزی بود كه صديقه و دوستانش خسته از مداوای مجروحان و در حالی كه پابهپای پاسداران دويده بودند، در اتاقی دور هم نشسته و استراحت میكردند. در همين هنگام دختری وارد جمع سه نفرهشان شد. صديقه او را میشناخت. گاهی او را در كتابخانه ديده بود. دخترك منافق به بهانهای اسلحه صديقه را برداشت و مستقيما گلولهای به سينهاش شليك كرد و او را به شهادت رساند.
در روزهای حضورش در سپاه بانه، فرمانده اطلاعات سپاه بانه، شهيد «محمود خادمی» كم كم به او علاقهمند شده بود اما به گفته خودش خواست خدا این بود که عقد این دو در دنیای دیگری بسته شود. حدود ۲ ماه بعد، در ۱۴ مهر سال ۵۹، محمود خادمی فرمانده اطلاعات سپاه بانه در حالی كه داوطلب شده بود كه دوست بيمارشان را به بيمارستان برساند، ماشينش توسط گروهكهای تروريست ضد انقلاب مورد حمله قرار گرفت. او تا آخرين گلوله خود مقاومت كرد. افراد مهاجم، غافل از اينكه او راننده ماشين نيست، بلكه محمود خادمی، فرمانده اطلاعات سپاه بانه است، پس از به شهادت رساندن وی برای خاموش كردن آتش خشم و كينه خود، قسمتی از صورت او را نيز با شليك گلولههای تخم مرغی از بين بردند و به اين ترتيب بود كه محمود خادمی نيز پس از دو ماه جدايی از صديقه به او پيوست تا همانطور كه خود گفته بود “عقدشان در دنيايی ديگر و در آسمانها بسته شود.”
🖋🌷 قسمتی از نامه شهیده رودباری به یکی از دوستانش
الان در سقز هستم و احتمال هر برنامه ای در اینجا هست.صد درصد وقتی این ورقه می رسه دستت، دیگه من نیستم و یا به عبارتی دیگر و بنا به عقیده ی خودم،روحم ازجسم ناچیزم اوج می گیرد و به خدا می رسه.
اما چرا گفتم خدا؟
چون که می خواهم بدونی خدا وجود دارد، نه وجودی که من و تو داریم، نه، بلکه خیلی عظیمتر و بزرگتر از آن چیزی که می دونیم و هستیم.
بارها می خواستم موضوع خدا را به میان بکشم اما دیدم هر بار سدی فراراهمان هست، در ثانی تو انقدر پاک و بزرگ و عزیز برای من بودی که باور این مسئله که تو خدا را نفی میکنی، برایم غیرقابل فهم و حتی غیرقابل قبول بود.
پس باید چیزی باشه که تو بگویی نیست، که آن هم می شود انکار، مثل اینکه من درختی را در اطاق می بینم، بعد می گویم این درخت نیست.
خوب این مسئله خودبخود انکارحقیقت است. درثانی من به تو می گویم که پرستش خدا کلا پرستش در ذات و فطرت هر انسانی است، چراکه وقتی خدا را برداشتیم جایش علم را گذاشتیم و حتی هگل در گفته های مشهور خود به خوبی این مسئله را روشن می کند و تاریخ را به جای خدا گذارده است….
دوست خوبم، می بخشی که اینقدر پرچونگی کردم، باورکن آرزو داشتم با هم بودیم تا مسائل اینجا را به چشم می دیدی و خیانت هایی که شده و به نظرت خدمت آمده است را از جلو میدیدی. چون می دانم آنقدر صداقت داری که از دیدی بازتر و به دور از چارچوب زندانی سازمانت، دیدگاهت را تشریح کنی.
خوب، شاید وقت خداحافظی رسیده، آره باید از دوستی ها برید دلبستگی ها را دور ریخت.
اما مثل پرنده ای که می میرد پروازش را به خاطر داشته باشیم و به یادش باشیم چرا که شاید حتی لحظه ای به پرواز دور از قفس او نظاره بودیم.
🥀روحش شاد و یادش گرامی باد.
#با_لاله_ها ۱۲۳


بدون دیدگاه