شهید عباس دانشگر 🌷
متولد: 18/2/1372
شهادت: 20/3/1395
محل شهادت: سوریه

☘️ عباس دانشگر در شهرستان سمنان و در خانواده‌‌ای متدین به دنیا آمد. در کودکی پدرش او را به همراه خود به مسجد می‌برد. و همیشه می‌گفت: «شما باید با #اسرائیل بجنگید و شهید شوید.» حضور او در مسجد و بسیج باعث شد که رفتار و گفتارش با اخلاق اسلامی زینت داده شود. از آنجایی که همیشه #خنده بر لب داشت رابطه صمیمی و عاطفی با دوستانش پیدا کرد. آنقدر گرم و صمیمی بود که در اولین برخورد هر کس شیفته او میشد.
🌸 در بیشتر سخنرانی‌هایی که در مسجد بود شرکت می‌کرد. این حضور فعال او زمینه‌ای برای ساخته شدن شخصیت اجتماعی و معنوی او در سال‌های بعد شد.
در سال 90 با رتبه عالی در دانشگاه سمنان در رشته #مهندسی کامپیوتر(نرم افزار) و همزمان در #دانشگاه_امام_حسین (ع) قبول شد و به خاطر علاقه‌اش به #سپاه پاسداران، حضور در دانشگاه امام حسین (ع) را انتخاب کرد. به‌خاطر فعالیت‌های فرهنگی‌اش در دانشگاه مورد توجه سردار اباذری جانشین فرماندهی دانشگاه قرار گرفت. یک هفته قبل از اعزام او به #سوریه از طرف سردار اباذری به عنوان فرمانده گردان کمیل دانشگاه منصوب شد.
✳️ عباس در محیط کار بسیار #صبور و بااخلاق بود و طبق گفته مسئولش، با اینکه کار عباس مرتب در ارتباط با #ارباب_رجوع بود، اما برای هر مراجعی که وارد اتاق می‌شد، تمام قد می‌ایستاد و با روی خوش کار آنها را انجام می‌داد.
💗وی دو ماه قبل از اعزام به سوریه دخترعموی خود را به همسری برگزید. دوستانش به او می‌گفتند شما چگونه در مدت دو ماه نامزدی می‌خواهی به سوریه بروی؟! و ایشان جواب داد: «می‌ترسم زمین‌گیر شوم و #توفیق از من سلب شود.»
🥀 سرانجام و پس از رشادت‌های بسیار در بیستم خرداد 1395 در حالی که 23 بهار از سن او می‌گذشت در منطقه خلصه در حومه جنوبی استان حلب سوریه با موشک تاو آمریکایی به #شهادت رسید. پیکر سوخته و مطهرش پس از تشییع باشکوه در دانشگاه امام حسین(ع) به زادگاهش سمنان آورده شد و پس از تشییع مردم شهیدپرور در امامزاده حضرت علی اشرف(ع) به خاک سپرده شد.

❇️ مادر شهید:
این سالهای آخر احساس می‌کردم عباس خیلی بزرگتر از سنش است. از نظر من عباس همه ارکان وجودی یک انسان کامل را داشت، فقط مانده بود که ازدواج کند. عباس من برای مردن حیف بود. او باید شهید می‌شد. این اواخر فوق‌العاده شده بود، نماز خواندنش را خیلی دوست داشتم، خیلی زیبا نماز می‌خواند. با نگاه کردن به او هنگام نماز آرامش می‌گرفتم. یقین داشتیم عباس شهید می‌شود. وقتی پسرم رفت از خدا خواستم اگر عاقبت به خیری بچه‌ام در شهادت است، شهید و اگر در ماندن و خدمت کردن است بماند. عباسم از من خواسته بود برای شهادتش دعا کنم. هنگام دفن کردن پیکرش، به او گفتم: “شیرم حلالت مادر! ازت راضیم. سربلندم کردی”✨

🖋🌷 #وصیت‌نامه شهید:

بسم الله الرحمن الرحیم
آخر من کجا و شهدا کجا، خجالت می‌کشم بخواهم مثل شهدا وصیت کنم، من ریزه‌خوار سفره‌ی آنان هم نیستم. شهید شهادت را به چنگ می‌آورد، راه درازی را طی می‌کند تا به آن مقام می‌رسد، اما من چه؟! سیاهیِ گناه چهره‌ام را پوشانده و تنم را لَخت و کسل کرده. حرکت جوهرة اصلی انسان است و گناه زنجیر. من سکون را دوست ندارم، عادت به سک‍ون بلای بزرگ پیروان حق است.
سکونم مرا بیچاره کرده، در این حرکت عالم به‌سمت معبود حقیقی، دست و پایم را اسیر خود کرده. انسان کر می‌شود، کور می‌شود، نفهم می‌شود، گنگ می‌شود و باز هم زندگی می‌کند، بعد از مدتی مست می‌شود و عادت می‌کند به مستی، و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.
درد را انسان بی‌هوش نمی‌کِشد، انسان خواب نمی‌فهمد، درد را، انسان باهوش و بیدار می‌فهمد. راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شده‌ام؟ نکند بی‌هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ خدایا؛ تو هوشیارمان کن، تو مرا بیدار کن، صدای #العطش می‌شنوم، صدای حرم می‌آید، گوش عالم کر است. خیام می‌سوزد اما دلمان آتش نمی‌گیرد.
مرضی بالاتر از این؟ چرا درمانی برایش جست‌وجو نمی‌کنیم؟ روحمان از بین رفته، سرگرم بازیچه دنیاییم، الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ، ما هستیم. مرده‌ام، تو مرا دوباره حیات ببخش، خوابم، تو بیدارم کن خدایا! به‌حرمت پای خسته‌ی رقیه(س)، به‌حرمت نگاه خستة زینب(س)، به‌حرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج)؛ به ما حرکت بده.

#با_لاله_ها ۵۸

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *