شهید عبدالحمید حسینی🌷
ولادت: ۱۵ آذر ۱۳۴۱
محل تولد: شیراز
شهادت: ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۱
محل شهادت: فکه
سن: ۲۰ سال
شهید عبد الحمید حسینی در سال ۱۳۴۱ در شهر شیراز در یک خانواده مذهبی متولد شود. او فرزند اول خانواده از پدری کارگر و مادری خانهدار بود. شروع فعالیت حمید سال ۵۶ مصادف با شهادت سید مصطفی خمینی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، عضو سپاه پاسداران شد و مدتی محافظت سیدعلیاصغر دستغیب (برادر شهید محراب عبدالحسین دستغیب) را به عهده گرفت. مدتی هم در کردستان مشغول مبارزه با اشرار و ضدانقلاب بود. در سال ۶۰ راهی جبهه شد و در عملیات فتح آبادان شرکت کرد. اولین نامهاش فقط چند خط سلام و احوالپرسی بود و بقیهاش همه مناجات بود «آقاجان امشب (فتح آبادان) این تو بودی که جنگیدی ما نبودیم، این شمشیر برندة تو بود که جنگید ما نبودیم ….» و در آخر نامهاش نوشته بود پاسدار فدایی اسلام عبدالحمید حسینی.
آخرین باری که به جبهه رفت وقتی میخواست از زیر قرآن رد شود، گفت: مادر دستت را روی قرآن بگذار و قسم بخور که آن چیزی را که من میخواهم برايم انجام ميدهي. مادر خواهش میکنم به وصیت من عمل کنید و من را شبانه به خاک بسپارید.
مادرش میگوید خدا نکند که تو شهید بشوی! و عبدالحمید درجواب میگوید: مادر من خجالت میکشم، وقتی حضرت زهرا (س) را شبانه خاک کردند من روز خاک بشوم.
شهید عبدالحمید در آخرین باری که به جبهه اعزام میشود، و وصیت میکند: من جمعه صبح، ساعت ۴شهید میشوم. جنازه من را برای شما میآورند، مرا شبانه( دقیقا ساعت ۹ شب) تشییع کنید. به غیر از پدر و مادرم و هفت نفر از بچههای سپاه که اسمشان را گفته بود، کسی در مراسم من نباشد. میخواست تشییع جنازه اش مثل حضرت زهرا(س) غریبانه باشد.
سرانجام در ۱۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱در مرحله دوم عملیات بیت المقدس آن طوری که خودش دوست داشت «با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که در حلقومش خورده بود» شهید شد. تشییعاش شب هنگام برگزار شد. تعداد زیادی از اهالی شیراز برای تشییع شهید آمده بودند. پس از خواندن نماز شهید، به احترام وصیتش، مردم در فاصلهای از قبر شهید توقف کردند و تنها افراد ذکر شده در وصیت نامه، شهید عزیز را به خاک سپردند.
قبر این شهید بزرگوار، زیارتگه عاشقان و دلسوختگان بود؛ این عظمت معنوی شهید، خاری در چشم منافقان کوردل بود. منافقان برای ضربه زدن، چند بار اقدام به ترور مادر ایشان کردند. در آخرین اقدام زمانی که مادر شهید کنار قبر فرزند شهیدش نشسته بود، منافقان با طناب اقدام به خفه کردن مادر شهید نموند. مادر شهید عبدالحمید حسینی از این ترور جان سالم به در برد، اما توانایی ذهنی خود را از دست داد.
شهید حسینی ارتباط قلبی قویای با امام زمان (عج) داشت و میگفت، یک قدم به طرفشان برداری صد قدم به طرفت برمیدارند. این شهید عاشق امام زمان (عج) بود و هنگامی که نام مبارک آن حضرت را میشنید به احترام بلند میشد و ارادت خاصی به آن حضرت داشت. همیشه توصیه میکرد در قنوت نماز بخوانید: «اللهم اجعلنی من المحبین المهدی و المنتظرین المهدی(عج)».
عبدالحمید در یکی از مرخصیهایش که به شیراز میآید برای دوستانش این گونه تعریف میکند:
«در یکی از عملیاتهای کردستان بچهها در یک جای دره مانندی محاصره شده بودند؛ یک تعداد شهید و تعدادی هم زنده مانده بودند. ۳ روز در محاصره بودند. اصلاً نمیتوانستند حرکت کنند، با هر حرکتی به رگبار بسته میشدند؛ خارها را از زمین درمیآوردند و توی دهانشان میگذاشتند تا زنده بمانند.
در همین حین یکی از بچهها مینشیند و یک مشت خاک را برمیدارد و آن را دست به دست میکند (از این دست به آن دست و از آن دست به این دست) و میگوید آقا امام زمان(عج) قربونت بروم مگر نگفتی اگر یاریم کنید، یاریتان میکنم، مگر خدا نگفته ان تنصرالله ینصرکم ….. و با یک حال معنوی خوبی با امام زمان(عج) رابطه برقرار میکند.
همه تعجب میکنند چه شد؟! تا او نشست دیگر صدای تیر نیامد، اول پیش خودشان فکر میکنند حتماً دشمن صبر کرده اینها احساس خستگی کنند، حرکت کنند و همه را به رگبار ببندد یا زنده بگیردشان.
این آقا اول سینه خیز میرود بعد بلند میشود و به بچه ها میگوید اگر من را زدند که خب عراقیها هستند ولی اگر نزدند شما هم بیایید. و از این صخره به آن صخره میرود و بعد میبیند قرار نیست تیری شلیک بشود، میآید بالا ـ این دره دو تا دهنه داشت، تانکهای عراقی به شکل اریب ایستاده بودند و لولههای تانکشان را به طرف داخل کوه تا آنجایی که میشد آوردند پایین ـ شهید عبدالحمید در ادامه اینگونه میگوید: وقتی سر تانک را باز کردیم دیدیم آدمهای داخل تانک مُردند اما نه خفه شدند، نه تیر و ترکش خوردند! ولی گویی با خط کش، یک خطی، از وسط آنها را به دو نصف کرده. همانجا سجده میکند و قلبش محکمتر میشود.» بعدها ما متوجه شدیم آن شخص که توسل کرده خودش بوده.


بدون دیدگاه