مصطفی بیات، پاسداری بی‌ادعا و خادم بی‌منت محرومان در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به میدان سپاه کرج، به شهادت رسید. او نه‌تنها در سنگر دفاع از وطن که در میدان خدمت به مردم، شب و روز نمی‌شناخت. این جملات را از زبان خواهری می‌شنویم که با چشم انتظاری و صبر بعد از اصابت موشک به میدان سپاه کرج به هر طنابی چنگ زد تا برادرش را بیابد.

این روایت دقیقی از وقایع آن روز است که معصومه بیات، خواهر شهید مصطفی بیات برای ما روایت می‌کند: «مصطفی پاسدار بود و چند روزی به‌دلیل آماده‌باش و شرایط جنگی نتوانسته بودیم او را ببینیم. تصمیم گرفتیم دوشنبه به منزلشان برویم و رفع دلتنگی کرده و دیداری تازه کنیم، اما غافل بودیم که همان دوشنبه، دوم تیرماه، مصطفی با اصابت موشک‌های رژیم صهیونیستی به میدان سپاه کرج، راه آسمان را پیش گرفت و دیدارمان به قیامت افتاد. ساعت از یازده گذشته بود که خبر حمله موشکی به میدان سپاه به گوشم رسید. چون محل کار مصطفی آنجا بود، دست و دلم لرزید. با شتاب راهی محل شدم تا خبری از او بگیرم. از همسرش سراغش را گرفتم، اما او هم بی‌اطلاع بود. چندین بار به تلفن همراهش زنگ زدم، اما در دسترس نبود. وقتی رسیدم، ساختمان‌های اطراف میدان فرو ریخته و به تلی از خاک بدل شده بود. هرچه فریاد می‌زدم «بگذارید جلوتر بروم، برادرم آنجاست»، مانع می‌شدند.

لحظه دشواری بود و یاد حضرت زینب(س) افتادم که در گودال قتلگاه به دنبال پیکر امام حسین(ع) می‌گشت؛ آن صحنه برایم تداعی شد. از کودکی، مادرمان همیشه برایمان روضه می‌خواند و آنجا برای من قتلگاه مصطفی بود، من در جستجوی پیکر پاک برادرم. نیروهای حاضر در صحنه گفتند احتمالاً در میان مجروحان است و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند. تمام خانواده بسیج شدیم و بیمارستان‌ها را گشتیم. هر زخمی را که می‌آوردند، در چهره‌شان به دنبال مصطفی می‌گشتم. اسامی زخمی‌هایی را که به بیمارستان می‌بردند یا شهدا را یادداشت کرده بودند. چندین بار این لیست را می‌خواندیم، نام ونشانی از مصطفی نبود.»

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *