شهید مجید پازوکی
تـاریخ تـولـد: ۱ فروردین ۱۳۴۶
مـحل تـولـد: تهران
تاریخ شهادت: ۱۷ مهر ۱۳۸۰
محل شهادت: فکه

🌷روز اول فروردین ماه سال ۱۳۴۶ خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد. از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی، او نیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز ۱۷شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست. انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.
وی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال ۱۳۶۱ رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.
یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت و درد را با خنده پذیرایی می کرد.
🍀خانواده این شهید بزرگوار از خصوصیاتش می‌گویند:
رهبر را مثل خورشید می‌دانست و همیشه می‌گفت: «اگر کسی ولایت نداشته باشد، چراغ راهبر ندارد. ولایت مثل خورشید است و نمی‌گذارد گم شوید. هر کسی خانه‌اش را پشت خورشید بسازد، خودش ضرر می‌کند و خورشید هیچ گاه ضرر نمی‌کند. در واقع هر چه از ولایت دور شویم، خسارت آن به خودمان زده می‌شود. خیر و فایده ولایت همچون خورشید، به همگان می‌رسد ولی هر چه از آن دور شویم خسارت آن به خود، جامعه و کل نظام هستی می‌رسد.»
برخی افراد فکر می‌کنند شهدا انسان های جدا بافته یا خاص بوده اند؛ درمورد آقا مجید این طور نبود که کار خاصی انجام دهد، اما یک مورد خاص داشت و آن این بود که می‌گفت «سعی می‌کنم واجباتی که خدا معین کرده است خیلی دقیق و درست انجام دهم و حرف خدا را گوش کنم، حق الناس نکنم؛ یعنی به کسی ظلم نکنم.»به نماز اول وقت بسیار تأکید داشت
می‌گفت «هر کاری که می‌کنید، سه نکته ویژه را در نظر داشته باشید. اول اینکه به خدا توکل داشته باشید، دیگر اینکه به ائمه اطهار توسل کنید و در نهایت اینکه با همه وجود تلاش کنید، مهم نیست که چقدر موفق باشید، مهم این است که همه انرژی خود را بگذاری و از خودت راضی باشی.»
یک روز ظهر همه در خانه جمع بودیم و مشغول ناهار خوردن. فقیری زنگ خانه را به صدا درآورد. او بدون کوچکترین مکثی و بی هیچ حرفی بلند شد، غذای خودش را برد، داد دم در و گفت: «اینو بدین بهش. من نون و پنیر می‌خورم.»
ساده‌پوش بود. دو تا پیراهن بیشتر نداشت. گاهی اوقات ما اعتراض می‌کردیم و می‌گفتیم: «خب! یه دست لباس نو بگیر. اینا خیلی کهنه شده.» می‌گفت: «دلیلی نداره! همین که تمیز و مرتّب باشه، خوبه. هنوز قابل استفاده است.»
🌱یکی از همرزمانش می‌گوید: با ضد انقلاب درگیر شده بودیم. کلیه اش تیر خورد. تا همین اواخر گرفتارش بود. هر بار بهش می‌گفتم لااقل بیا برویم بنیاد، جانبازی‌ات را پیگیری کن می‌گفت: «بی خیال، این هم بماند یادگاری از کردستان.»
🥀وی در سال ۱۳۷۱ با آغاز کار تفحص لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی‌ها و مرارت‌های بسیاری را به جان خرید تا این که در هفدهم مهر ماه سال ۱۳۸۰ دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب و در اثر انفجار مین به شهادت رسید.

بخشی از #وصیتنامه شهید:
وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامه‌ی حق و ظهور ولی خدا امام زمان (عج). نکند ولی خدا را تنها بگذارید و خدای نکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید . روزی می‌رسد که امام زمان می‌آید و شرمنده‌ی او نباشید با عشق به شهادت و آماده شدن برای قیام مهدی (عج).
قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخوهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهل بیت (ع) به سعادت برسید. ان‌شاءالله.
پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید، نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست دینارخواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.
خداوندا تو شاهدی که با تمام وجودم از رهبر عزیزم سیدعلی مظلوم حمایت کردم و به تمام همراهان و سربازان دلیر خمینی که می خواهند با خون خود جمهوری اسلامی را به صاحب اصلی خود بدهند سفارش می‌کنم که یک لحظه از حمایت علی زمانه کوتاهی نکنید و به مادر سادات اقتدا کنید و خود را سپر بلای امام و خط او قرار دهید و روسفید روز قیامت شوید که اصحاب یمین روسفید هستند.

🥀روحش شاد و یادش گرامی باد.
#با_لاله_ها ۱۲۲

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *