نام و نام خانوادگی : محمد پورهنگ
تاریخ تولد: ۱۳۵۶/۶/۱۶
محل تولد: شهرری

تاریخ شهادت: ۱۳۹۵/۶/۳۱ تهران،
محل شهادت: بیمارستان بقیه‌الله، بر اثر ترور بیولوژیک در لاذقیه سوریه.
گلزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۰، ردیف ۱۹، شماره ۳.

 

✍️ روحانی شهید محمد پورهنگ، آزادمردی که در خانواده‌ای با یک شهید و آزاده تربیت شده بود در ۱۶ شهریور ۱۳۵۶ در شهرری دیده به جهان گشود و پس از تحصیلات مقدماتی و متوسطه وارد حوزه علمیه شهرری شد و سپس برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت.
روحانی محله شهرک شهید بروجردی و نماینده ولی فقیه در قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیاء سپاه بود.
شهید پورهنگ که دل در گرو انقلاب اسلامی و آرمانهای آن داشت در مسیر دفاع از حرم اهل بیت(ع) وارد سوریه شد و پس از ۱۳ ماه حضور در این کشور مجروح شد و برای ادامه درمان به تهران بازگشت و ۳۱ شهریور در بیمارستان بقیه‌اللّه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

🌷پیکر مطهر این شهید گرانقدر هشتم مهرماه پس از تشییع، طواف بر مضجع شریف حضرت عبدالعظیم(ع) و اقامه نماز در حرم برای تدفین به قطعه ۴۰ بهشت زهرا(س) منتقل شد و در جوار برادر شهیدش احمد پورهنگ آرام گرفت.

🍃 همسر شهید محمد پورهنگ می گویند:

من و حاجی ۴ سال و ۷ ماه با هم زندگی کردیم. حاجی در دوران مجردی خیلی دوست و رفیق داشت، اما بعد از ازدواج ارتباطش را به روابط رسمی خلاصه کرد. معتقد بود کسی را که دوست دارد باید وقتش را برای او خرج کند. او اهل کادو خریدن و اهدای گل بود. حاجی خیلی شوخی می‌کرد.
با خنده و مزاح محیط خانوادگی را به فضای شاد و دلنشین تبدیل می‌کرد. با اینکه سنی نداشت، اما همه آشنایان از او راهنمایی می‌خواستند. آدمی بود که احساساتش را بروز می‌داد.
در جمع به راحتی ابراز محبت می‌کرد. معتقد بود با همسر باید رفتار خوبی داشته باشی. اگر کسی هم ملاحظه خانواده‌اش را نمی‌کرد دلخور می‌شد. حرف‌هایش تأثیر‌گذار بود و همین باعث شده بود همه با او احساس راحتی کنند و از او تأثیر بگیرند.
طلبه‌ها اصلاً جنس مهربانی‌شان فرق دارد. ابراز احساسات‌شان خالصانه و واقعی است. با اینکه از گل خریدن و هدیه دادن و محبت کردن کم نمی‌گذاشت، ولی چند وقت یک بار می‌پرسید: ✨«از من راضی هستی»؟ بنای زندگی را گذاشته بود بر محبت.✨
✨می‌گفت: «وقتی همسرت از تو راضی باشد خدا یک‌جور دیگری نگاهت می‌کند».✨ حرف‌هایش به دل می‌نشست. حتی اگر هزار بار هم حرفی را شنیده بودی، اما شنیدنش از زبان او لطفی دیگر داشت. اصلاً سخنران قابلی بود. همه از آرامش وجودی او روحیه می‌گرفتند. با این که یک روحانی مورد احترام بود، با افراد نااهل دوستی می‌کرد. گاهی به او اعتراض می‌شد و به او می‌گفتند: «حاجی این آدم‌های شر و ناباب را چرا دور خودت جمع کرده‌ای»؟ می‌خندید و می‌گفت: «هنر روحانی به همین است که زبان چنین آدم‌هایی را بفهمد و به اصلاح آنها کمک کند». با هر کدام یک جور رفاقت می‌کرد، در دوستی هم سنگ تمام می‌گذاشت.
علاقه عجیبی به نماز صبح داشت. چند کار را همیشه بعد از نماز صبح انجام می‌داد.
اول سه مرتبه سلام بر پیامبر(ص)، سه مرتبه سلام بر حضرت فاطمه(س) و سلام و درود به ائمه، دوم تلاوت آیه ۱۳۷ سوره مبارکه بقره، سوم درخواست از خداوند برای سپردن رزق مادی و معنوی آن روز به دست امام رضا(ع) و سپس تلاوت قرآن، می‌گفت: «وقتی رزقت دست امام رضا(ع) باشد، خیالت راحت است».

🥀🍁نحوه شهادت به زهر ناجوانمردانه🍁🥀

حاج محمد بعد از ۱۳ ماه مأموریت در جبهه
سوریه مجروح شد. در توطئه‌ای ناجوانمردانه توسط آب آلوده مسموم شد. وقتی به خانه آمد صورتش برافروخته بود. گفت امروز آبی را آوردند و تا خوردم حالم بد شد. پزشک در ابتدای امر تشخیص مسمومیت داد، اما نوع سم مشخص نمی‌شد. تا اینکه روز به روز حالش رو به وخامت گذاشت.
خونریزی معده و بعد هم اوضاع کبدشان وخیم شد و باعث شد که او را به تهران منتقل کردیم، اما طی یک هفته به شهادت رسید. دوره مسمومیت‌شان یک ماه طول کشید و بعد شهید شدند. در فرودگاه به دوستش گفته بود همه نگرانی‌ام خانواده‌ام بودند که سلامت به ایران برگشتند و دیگر دغدغه‌ای ندارم. روز عرفه بود.
حس و حال عجیبی داشت. تب کرده بود. تازه از بیمارستان مرخص شده بود، اما حالش هنوز مساعد نبود. پزشکان نمی‌توانستند علت مسمومیتش را تشخیص بدهند، برای همین هم درمان‌ها اثر نمی‌کرد. روی تخت دراز کشیده بود و درد داشت. گفت: ✨«خیلی برایم دعا کن که امام حسین(ع) یک نگاه به من هم بکند»✨ دعای عرفه را که خواندیم موبایلش زنگ خورد.
یک دفعه منقلب شد. بغض کرد و اشکش جاری شد. پرسیدم: «چه شده»؟ گفت: «مرتضی عطایی معروف به ابوعلی شهید شد. خوش به حالش که امام حسین دعوتش کرد».

🍃حال حاجی به سرعت و هر روز وخیم‌تر می‌شد. آخرین روز هم با هم صحبت کردیم و گفت: «امروز خسته‌ام، به دیدنم نیا». تلفن را قطع کرد، اما دلم طاقت نیاورد و به تنهایی به بیمارستان رفتم. وقتی بالای سرش رسیدم لحظات آخر عمرش بود. اصلاً حال خودم را نمی‌فهمیدم. روزی که او را با چشم بسته روی تخت بیمارستان دیدم، باورم نمی‌شد که مرد مهربان زندگی‌ام به‌زودی من را تنها می‌گذارد.
پزشکان و پرستاران توی اتاق جمع شده بودند و مشغول احیای قلب او بودند، اما قلب حاجی دیگر هرگز به تپش نیفتاد. دیدم دست‌هایش از کناره‌های تخت رها شده و چشم‌هایش بسته است. دیدم او را در آسانسور گذاشتند که به سردخانه ببرند.
من تمام پله‌های طبقات را دویدم و زودتر از آنها خودم را به حیاط رساندم. هنوز هم فکر می‌کردم حاج محمد چشم باز می‌کند.
حاجی ۳۱ شهریورماه در بیمارستان بقیه‌الله(عج) تهران به شهادت رسید.

✍️روایت‌هایی از دوستان شهید پورهنگ

در درگیری‌ها‌ی فتنه ۸۸ دستش دائم جلوی عینکش بود. از او سئوال کردیم که چرا این کار را می‌کنی؟ گفت: «پول این عینک را از بیمه حوزه علمیه گرفتم. این عینک پولش از جیب امام زمانِ( عج). اگر سنگ بخوره و بشکنه شرمنده آقا می‌شم».

🥀 روحش شاد و یادش گرامی🥀

#با_لاله_ها ۱۵۱

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *