🌷شهید امیر سرتیپ محمود اماناللهی🌷
متولد: ۲۵ خرداد ۱۳۳۹
محل تولد: بیجار
شهادت: ۱۷ خرداد ۱۳۷۹
محل شهادت: تهران
سن: ۴۰ سال
🍃 این شهید والامقام در روستای جعفر آباد از توابع شهرستان بیجار چشم به جهان گشود. پس از گذراندن مقطع ابتدایی و راهنمایی در اوایل انقلاب وارد دانشکده نیروی زمینی ارتش شد. پس از شهادت پدرش شهید احد امان اللهی که از پیشمرگان مسلمان کرد بود به سپاه تکاب و سنندج مامور شد. در دومین روز جنگ عازم اهواز شد و به عنوان رابط ارتش در کنار همرزمان شهیدش شهیدان نامجو و جهان آرا مجاهدت نمود.
🍃 در این مدت ۳ بار مجروح شد تا اینکه در ۲۳ مهر ۱۳۵۹ به اسارت درآمد، اما او را به عنوان مفقودالاثر تلقی نمودند و پس از ۲۴۴ روز، در ۲۶ خرداد ۱۳۶۰ به عنوان اسیر صعبالعلاج همراه ۲۴ نفر دیگر از اسرا، با ۱۴۰ اسیر عراقی مبادله شد. وی پس از معالجه جراحات در سپاه سردشت به عنوان قائم مقام و فرمانده گردان جندالله بانه مشغول خدمت شد و در روزهای پایانی جنگ به ناحیه ژاندارمری کردستان مامور شد.
🍃 وی پس از تحمل درد و رنج اسارت و جراحات جنگ در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۷۹ در بیمارستان دکتر شریعتی تهران ندای حق را لبیک گفت و به دیدار پدر شهیدش و همرزمان شهیدش شتافت.
به وصیت شهید کلیهها و قلب او به سه نفر اهدا گردید.
🖋🌷 قسمتی از وصیت نامه شهید:
ای برادران عزیز، هوشیار باشید و غیر اسلام و قرآن به چیز دیگری فکر نکنید. هرچه خیر و صلاح انسان است در قرآن نهفته است.
ای خواهران، زینبگونه پیام شهیدان راه خدا را به گوش جهانیان برسانید و زینبگونه به ادامه راه شهیدان کوشا باشید.
ای برادران ارتشی، به فکر درجه و ارشدی و مقام و خودنمایی در مقابل فرماندهان نباشید، چون همه اینها از بین رفتنی است. پس به فکر قیامت باشید. جامه سربازی در زندگی لباس شرافت و پس از مرگ حریر بهشت است. ای ارتشیان، علیوار زندگی کنید و با توکل به خدا و سلاح ایمان به پیش بروید.
💠 خاطره سرلشکر موسوی از شهید اماناللهی:
امیر سرلشکر موسوی فرمانده کل ارتش جمهوری اسلامی ایران خاطرهای از یکی از دوستان شهید اماناللهی درباره او تعریف میکند. او میگوید: «یک روز تعدادی از اسرای عراقی را به سالن تربیت بدنی دانشگاه افسری امام علی (ع) آورده بودند. شهید اماناللهی به من گفت که بیا برویم و این اسرا را ملاقات کنیم. در حال قدم زدن در راهرو و در میان اسرا بودیم که یک مرتبه یکی از اسرا تا اماناللهی را دید به سوی بقیه اسرا فرار کرد. اماناللهی به یکی از سربازان گفت که بروید و او را بیاورید. به محض اینکه نزد شهید آمد به دست و پای او افتاد و با گریه و زاری دست و پاهای او را بوسید. او از ترس گریه میکرد و شهید امان اللهی هم از قدرت خداوند. شهید امان اللهی تعریف میکند وقتی که من در عراق اسیر بودم این اسیر عراقی با دم قاشق داغ شده بر قسمت تیر خورده بدن من فشار میآورد تا از من اعتراف بگیرد. شهید امان اللهی او را بلند کرد و به دفتر خودش برد. سپس از پول خودش برای او ساندویچ و نوشابه خرید و به او داد. البته به او گفته بود که دلیل این کار این بوده که شاید به او خوب رسیدگی نکرده باشند. این اسیر عراقی دوباره به گریه افتاد، ولی این بار به خاطر روح بلند ایشان»
❇️ زندگی نامه این شهید سرافراز در کتاب «امانِ مردم» به چاپ رسیده است.
روحش شاد و یادش گرامی.


بدون دیدگاه