┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
👈🏻… در پاتوق دخترانه مهدیا بچهها با هم *«زندگی» میکنند… 😍
🎥مختصری از جلسه_چهارم
گزارش_متنی
چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴
ساعت سه بعد از ظهر بود که جمع شدیم، برقها رفته بود…
یکی گفت: “چقدر تاریکه مثل خرابه شام!”
سکوتی کوتاه… و بعد بغضی مشترک از اول کار نشست گوشه گلوهایمان…
امروز از آن روزهای دخترانه بود. از آن روزها که هر دختری می تواند خودش را بگذارد در تاریکی خرابه ای و دلتنگ پدر باشد …
امروز روز رقیه خاتون بود …
دختر جان و جهان که دخترهای ما را دور هم جمع کرده بود.
امروز همه مهمان ایشان بودند و دختران مهدیا که با افتخار، خادمی این مهمانی را به عهده داشتند یکییکی آمدند. با دقت و عشق لقمههای نان و پنیر و سبزی را پیچیدند برای سفره دردانه امام حسین جان…
انگار می خواستند مرهمی باشند به خاطره های گرسنگی و خستگی تاریخ خرابه شام …
و بعد نشستند به بسته بندی هدیه های مراسم.
کشِ مو..
امروز همه چیز در این مراسم خودش یک روضه بود..
همه کش موها وصل شدند به کارتی که نوشته بود:
“گر دخترکی پیش پدر ناز کند / گره کرب و بلای همه را باز کند…”
شاید خیلی ها با تمنای کربلا نذرهایشان را روی سفره گذاشته بودند. هر نذری که میرفت روی سفره قصه یک مادر یا پدری بود که دل در گرو عشق دختر سه ساله امام حسین علیه السلام داشت و حتما ایشان به دل صاحب نذر نگاه می کرد.
وقتی سفره چیده شد، برق برگشت…
انگار خودش آمده بود، صاحب ویژه مجلس ما…
حالا سفره جلوه دیگری پیدا کرده بود. این را از ذوق دخترانه مهمان ها که با جمله “چه سفره قشنگی!” میشد فهمید.
کم کم مهمان ها جمع می شدند و خادمین مهدیا با روی باز خوشامدگویی می کردند و با احترام جلسه را نظم می دادند.
در ادامه، مجلس، با مداحی کوتاه و سینه زنی همراه بود که فضایمان را پُر از معنویت کرد و بعد هم مسابقه و جایزه …
موقع خداحافظی، بچهها با شربت و بادکنک و بسته های نذری راهی خانه هایشان شدند.
احتمالاً در راه، همه چیز را برای باباهایشان تعریف کردند…
آخه همه می دانند که دخترها، بابایی اند!
و شاید شب، بعد از شام، سیر و راضی،
در رختخواب گرمشان آرام خوابیدند…
و این خودش…
روضهای دیگر است…
#شهادت_حضرت_رقیه_س















بدون دیدگاه